غزل ۱۷


اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت



غزل ۱۶


گل از پیراهنت چینم که زلف شب بیارایم

چراغ از خنده‌ات گیرم که راه صبح بگشایم

چه تلفیقی‌ست با چشم تو ـ این هر دم اشارت‌گرـ

به استعلای کوهستان و استیلای دریایم؟ 

به بال جذبه‌ای شیرین، عروجی دلنشین دارم

زمانی را که در بالای تو غرق تماشایم

غنای مرده‌ام را بار دیگر زنده خواهی کرد

تو از این سان که می‌آیی به تاراج غزل‌هایم. 

گل من! گل عذار من! که حتا عطر نام تو 

خزان را می‌رماند از حریم باغ تنهایم، 

بمان تا من به امداد تو و مهر تو باغم را

همه از هرزه‌های رُسته پیش از تو بپیرایم

بمان تا جاودانه در نیِ سحرآور شعرم

تو را‌ ای جاودانه بهترین تحریر! بسرایم

دلم می‌خواست می‌شد دیدنت را هرشب و هرشب

کمند اندازم و پنهان درون غرفه‌ات آیم

و یا چون ماجرای قصه‌ها، یک شب که تاریک است، 

تو را از بسترت در جامهٔ خواب تو، بربایم



غزل ۱۴


در من کسی باز یاد تو افتاد، امشب

بانگی تو را، از درونم صلا داد، امشب

من بی‌تو، امشب دلم شادمان نیست اینجا

بی‌من تو هر جا که هستی دلت شاد، امشب

چشم تو روشن که افروخت بعد از چه شب‌ها

یادت چراغی در این ظلمت آباد، امشب

دیوار ذهنم پر از سایه‌های گذشته است

افتاده بر یک دگر شاد و ناشاد، امشب

یک سایه از تو که گوید: «قرار ملاقات، 

نزدیک آن بوتهٔ سبز شمشاد، امشب!» 

یک سایه از من شتابان سوی سایهٔ تو

با هم مگر سایه‌ها راست میعاد امشب؟ 

با آنچه رفته است یاد تو یاد خوشی نیست

با این همه کاش، صبحی نمی‌زاد امشب

در ذهنم‌ ای چهره‌ات بهترین یادگاری! 

زیبا‌ترین شعرم ارزانی‌ات باد امشب



غزل 12

 

خیام ظلمتیان را، فضای نور کنی

به ذهن ظلمت اگر لحظه­ای خطور کنی

نشسته­ام به عزای چراغ مرده­ی خود

بیا که سوک مرا، ای ستاره! سور کنی

برای من، همه، آن لحظه است، لحظه­ی قدر

که چون شهاب، در آفاق شب عبور کنی

هنوز می­شود از شب گذشت و روشن شد،

اگر تو- طالع موعود من!- عبور کنی

 

تراکم همه­ی ابرهای زاینده!

بیا که یادی از این شوره­زار دور کنی

کبوتر افق آرزو! خوشا گذری

براین غریب، بر این برج سوت و کور کنی

چه می­شود که شبی، ای شکیب جادویی

عیادتی هم از این جان ناصبور کنی؟

 

نه از درنگ، ز تثبیت شب هراسانم

اگر در آمدنت بیش از این قصور کنی.

 

غزل 11

تلاقی بشکوه مه و معمایی

تراکم همه­ی رازهای دنیایی

به هیچ سلسله­ی خاکیان نمی­مانی

تو از کدامین، دنیای تازه می­آیی؟

عصیر دفتر «حافظ»؟ شراب شیرازی؟

چه هستی آخر؟ کاین گونه گرم و گیرایی؟

تو از قبیله­ی سوزان آتشی شاید

چنین که سرکش و پاک و بلندبالایی

مرا به گردش صد قصّه می­برد چشمت

تو کیستی؟ ز پری­های داستان­هایی؟

شعاع نوری، بر تپه­های روشن موج

تو دختر فلقیّ و عروس دریایی

نسیم سبزی، از جلگه­های تخدیری

گل سپیدی، برآب­های رویایی

فروغ­باری، خون نظیف خورشیدی

شکوهمندی، روح بزرگ صحرایی

تو مثل خنده­ی گل، مثل خواب پروانه

تو مثل آن­چه که ناگفتنی است، زیبایی

چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟

که جاودانه­ترین لحظه­ی تماشایی.

 

غزل 9

 

در من ادراکی است از تو عاشقانه،عاشقانه

از تو تصویری است در من جاودانه،جاودانه

تو هوای عطری از صحرای دور آرزویی

از تو سنگین شهر ذهنم کوچه کوچه،خانه خانه

آه ای آمیزه ای از بی ریایی با محبت!

شادی تو کودکانه، رأفت تو مادرانه

شهربانوی وجودم باش و کابین تو؟ بستان

 اینک،اقلیم دل من بی کرانِ بی کرانه

 

آتش او! دیگر این افسانه را بگذار و بگذر

در من اینک آتش تو، شعله شعله در زبانه

فصل،فصل توست دیگر، فصل  فصل ما -من و تو-

فصل عطر و فصل سبزه، فصل گل، فصل جوانه

فصل رفتن در خیابان های شوخ مهربانی

فصل ماندن در تماشای قشنگ شاعرانه

فصل چیدن های گل ها - چیدن گل های بوسه -

از بهار و از لب تو، خوشه خوشه، دانه دانه

 

دفتری که حرف حرف، برگ برگش مرثیت بود

اینک اینک در هوایت پر ترنم، پر ترانه

 

بار دیگر ظلمتم را می شکافد شب چراغی

تا کی اش از من بدزدی بار دیگر، ای زمانه!

 

 

غزل 8

 

دوباره راه غنا می زند ترانه ی من

دوباره می شکفد شعر عاشقانه ی من

دوباره می گذرد بعد از آن سیه توفان

نسیم پاک نوازش بر آشیانه ی من

مگر صدای بهاری شنیده از سویی؟

که کرده جرات سر بر زدن جوانه ی من

 

تو شاید آن زن افسانه ای که می آری

به هدیه با خود خورشید را به خانه ی من

تو شاید آمده ای سوی من که بر داری

به مهر بار غریبیم را ز شانه ی من

دعا کنیم که روزی امید من باشی

برای زیستن امروز ای بهانه ی من!

برای تو غزلی عاشقانه ساخته ام

تو ای شکفتگی ات مطلع ترانه ی من!

 

 

 

 

غزل 10

 

امشب به یادت پرسه خواهم زد غریبانه
در کوچه های ذهنم-اکنون بی تو ویرانه-

پشت کدامین در کسی جز تو تواند بود؟
ای تو طنین هر صدا و روح هر خانه!

اینک صعودم تا به اوج عشق ورزیدن
با هر صعود جاودان پیوند پیمانه

امشب به یادت مست مستم تا بترکانم
بغض تمام روزهای هوشیارانه

بین تو و من این همه دیوار و من با تو؛
کز جان گره خورده ست این پیوند جانانه

چون نبض من در هستی ام پیچیده می آیی
گیرم که از تو بگذرم سنگین و بیگانه

گفتم به افسونی تو را آرام خواهم کرد
عصیانی من! ای دل! ای بیتاب دیوانه!

امشب ولی می بینمت دیگر نمی گیرد
تخدیر ِهیچ افیون و خواب ِهیچ افسانه

 

 

غزل 7

 

چگونه باغ ِ تو باور کند بهاران را ؟

که سال ها نچشیده است ، طعم باران را

گمان مبر که چراغان کنند ، دیگر بار

شکفته ها تن عریان شاخساران را

و یا ز روی چمن بسترد دو باره نسیم

غبار خستگی روز و روزگاران را

درخت های کهن ساقه ، ساقه دار شوند

به دار کرده بر اینان تن هزاران را

غبار مرگ به رگ های باغ خشکانید

زلال ِ جاری ِ آواز ِ جویباران را

نگاه کن گل من ! باغبان ِ باغت را

و شانه هایش آن رُستگاه ماران را

گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی

چگونه می بری از یاد داغ ِ یاران را ؟

 درخت ِ کوچک من ! ای درخت ِ کوچک من !

صبور باش و فراموش کن بهاران را

 به خیره گوش مخوابان ، از این سوی دیوار

صلای سُمّ سمندان ِ شهسواران را

 سوار ِ سبز ِ تو هرگز نخواهد آمد ، آه !

به خیره خیره مبر رنج انتظاران را !

 

غزل 5

 

کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ

به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز

 بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود

منی که زیسته بودم مدام در پاییز

 چنان به دام عزیز تو بسته است دلم

که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز

 شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار

کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز

 چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی

که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز

 هراس نیست مرا تا تو در کنار منی

بگو تمام جهانم زند صلای ستیز

 تو آن دیاری ، آن سرزمین ِ موعودی

فضای تو همه از جاودانگی لبریز

 شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را

من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز !

 

 

غزل 6

 

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بی زاریم

نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزم؟

هنگامه ی حیرانی است خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار "آیا" وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی بینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش نداستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیداریم گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

 

 

غزل 4  

 

لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است

و چشم هایت شعر سیاه گویایی است

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت

چو قله های مه آلود محو و رویایی است

چگونه وصف کنم هیات غریب تو را

که در کمال ظرافت کمال والایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم

گشوده بال تر از مرغکان دریایی است

شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم

که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم

که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است

 

نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت

چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است

تو -باری- اینک از اوج  بی نیازی خود

که چون غریبی من مبهم و معمایی است

پناه غربت غمناک دست هایی باشن

که دردناک ترین ساقه های تنهایی است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نخستین غزلی که از من(حسین منزوی) چاپ شد (منظورم غزل در حال و هوای تازه است که راهی در غزل امروز گشود) این غزل بود. در مجله ی فردوسی سال ۴۷ - شماره اش را به یاد ندارم! - این غزل بعدها و به فاصله ی سه-چهار ماه مورد استقبال دوستان! قرار گرفت و شاید بتوانم نزدیک به صد غزل را که در اقتفای مستقیم یا غیر مستقیم این غزل سروده شده بود به یاد بیاورم. ارزش این غزل چه به عنوان نقطه ی عطفی در غزل های این شاعر و چه به عنوان عنصری موثر در شاعران دیگر می تواند همچنان محفوظ بماند.

 

 

 

غزل 29

 

 

عشقت آموخت به من رمز پريشاني را

چون نسيم از غم تو بي سر و ساماني را

بوي پيراهني اي باد بياور ، ور نه

غم يوسف بكشد ، عاشق كنعاني را

دور از چاك گريبان تو آموخت به من

گل من غنچه صفت ، سر به گريباني را

آه از اين درد كه زندان قفس خواهد كشت

مرغ خو كرده به پرواز گلستاني را

ليلي من ! غم عشق تو بنازم كه كشي

به خيابان جنون ، قيس بياباني را

اينك آن طرف شقايق ، دل من مركز سوزش

داغ بر دل بنهد لاله ي نعماني را

همه ، باغ دلم آثار خزان دارد ، كو ؟

آن كه سامان بدهد اين همه ويراني را

غزل 30

 

چه گرمي ، چه خوبي ، شرابي ؟ چه هستي ؟

بهاري ؟ گلي ؟ ماهتابي ؟ چه هستي ؟

چه هستي كه آتش به جانم كشيدي ؟

سرود خوشي ؟ شعر نابي ؟ چه هستي ؟

چه شيرين نشستي به تخت وجودم

خدا را، غمي ؟ التهابي ، چه هستي ؟

فروغي كه از چشم من مي گريزي ؟

و يا اي همه خوب ، خوابي ؟ چه هستي ؟

شدم شاد تا خنده كردي به رويم

تو بخت مني ؟ ماهتابي ؟ چه هستي ؟

لب تشنه ام از تو كامي نگيرد

فريبي ؟ دروغي ؟ سرابي ؟ چه هستي ؟

تو از دختران ترنج طلايي ؟

غزل 3

 

 

اي گيسوان رهاي تو از آبشاران رهاتر

چشمانت از چشمه سارانِ صافِ سحر با صفاتر

با تو براي چه از غربت دست هايم بگويم ؟

اي دوست ! اي از غم غربت من به من آشناتر

من با تو از هيچ ،‌ از هيچ توفان هراسي ندارم

اي ناخداي وجود من ! اي از خدايان خداتر!

اي مرمر سينه ي تو در آن طرفه پيراهن سبز

از خرمن ياس ،‌ در بستر سبزه ها دلرباتر

اي خنده هاي زلال تو در گوش ذرات جانم

از ريزش مي به جام آسماني تر و خوش صداتر

بگذار راز دلم را بداني : تو را دوست دارم

اي با من از رازهايم صميمي تر و بي رياتر

آري تو را دوست دارم ،‌وگر اين سخن باورت نيست

اينك نگاه ستايشگرم از زبانم رساتر 

 

غزل 2

 

درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست

آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست

در من طلوع آبي آن چشم روشن

ياد آور صبح خيال انگيز درياست

گل كرده باغي از ستاره در نگاهت

آنك چراغاني كه در چشم تو برپاست

بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را

از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست

ما هر دُوان  خاموش خاموشيم ،‌ اما

چشمان ما را در خموشي گفت و گوهاست

#

ديروزمان را با غروري پوچ كشتيم

امروز هم زان سان ، ولي آينده ما راست

دور از نوازش هاي دست مهربانت

دستان من در انزواي خويش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند

بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست

غزل 1

 

شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني

مرا درياب ، اي خورشيد در چشم تو زنداني !

خوش آن روزي كه بينم باغ خشك آرزويم را

به جادوي بهار خنده هايت مي شكوفاني

بهار از رشك گل هاي شكرخند تو خواهد مرد

كه تنها بر لب نوش تو مي زيبد ، گل افشاني

شراب چشم هاي تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پيمانه اي از آن به چشمانم بنوشاني

يقين دارم كه در وصف شكرخندت فرو ماند

سخن ها برلب «سعدي» قلم ها در كف «ماني»

نظر بازي نزيبد از تو با هر كس كه مي بيني

اميد من ! چرا چقدر نگاهت را نمي داني؟