لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است

و چشم هایت شعر سیاه گویایی است

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت

چو قله های مه آلود محو و رویایی است

چگونه وصف کنم هیات غریب تو را

که در کمال ظرافت کمال والایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم

گشوده بال تر از مرغکان دریایی است

شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم

که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم

که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است

 

نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت

چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است

تو -باری- اینک از اوج  بی نیازی خود

که چون غریبی من مبهم و معمایی است

پناه غربت غمناک دست هایی باشن

که دردناک ترین ساقه های تنهایی است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نخستین غزلی که از من(حسین منزوی) چاپ شد (منظورم غزل در حال و هوای تازه است که راهی در غزل امروز گشود) این غزل بود. در مجله ی فردوسی سال ۴۷ - شماره اش را به یاد ندارم! - این غزل بعدها و به فاصله ی سه-چهار ماه مورد استقبال دوستان! قرار گرفت و شاید بتوانم نزدیک به صد غزل را که در اقتفای مستقیم یا غیر مستقیم این غزل سروده شده بود به یاد بیاورم. ارزش این غزل چه به عنوان نقطه ی عطفی در غزل های این شاعر و چه به عنوان عنصری موثر در شاعران دیگر می تواند همچنان محفوظ بماند.