رعنا و سرفراز
به گونهی سروی قد کشیده، از باغ قالی
دیدگانش،
ـ با عاشقترین نگاهی که میتوان داشت ـ
دریغا، اما،
خیره در روبهروی خالی.
بازو فکنده به گردن قابی
که من برای همیشه ، در آن مردهام
و بازویی دیگر ـ بلا تکلیف ـ
رها شده در امتداد قامتی که منش،
به هزار بوسه بار آوردهام.
و دهانی چنان بسته ،
که گویی،
جز به گفتن «دوستت میدارم»
گشوده نخواهد شد
و لبانی چنان که پنداری پس از من
هرگز به بوسهای از اینان
ربوده نخواهد شد
آنک : ردی از تیغ آبدار بوسهی من
که گویی تا قیامت
راه هر بوسهیی را بر آن دهان خواهد بست.
و بندی از طلسم وارهی نام منش بر گلو
که هم پنداری تا قیامت نخواهد شکست.
و گیسوان به بیقراری،
چنان بر شانههایش فرو افتاده
کز اینان، پنداری
هرگزش ، تاب دوری نیست
و عشق به خود نمایی
چنان در چشمهایش بی پروا
که انگارش دیگر
تاب مستوری نیست
تماشا،
فرو میگذارم.
و به تسکین دل بی آرامم
تصویر را
به سختی
بر سینه میفشارم
در باران
یارای دیدن ندارم.