تنها تو!
طعمی
به دهان خود،
بدهکار نیستم
به چیدن ماندهام
نه
به چشیدن
فرسنگها
دینی
به من ندارند
به رفتن زندهام
نه
به رسیدن
راهم ببر
بی پروای آن که
به سر در افتم
تیمارم کن
با بند بند انگشتان گره دارت
تیمارم کن
تنها
دستهای تو
که پیراهن دریدهی یوسف را
در آبروی زلیخا
کُر
دادهاند
سمت خواب نوازش را
میدانند
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.