اسم اعظم
سنتوری
زیر پا
میگذارم
تا برای تو
از رف
پایین آرم
قدیمیترین ترانهای را که
گلوی انسانی
خوانده است
نخستین شاعر
نخستین آهش را
برای تو کشید
و انسانی غارنشین
نخستین گل را
به دیوار
با شرم گونههای تو
تصویر کرد
از عشق زاده شدی
در خویش قد کشیدی
با مرگ بالیدی
میان مثلث ایستادهای
در نقطهی تلاقی خطوطی
که از زوایای حقیقت
به هم رسیدهاند
تو را چه بنامم؟
تا دریچه را
رو به باغی بگشاید
که صدای پرپر شدنش
به زمزمههای تو
در عصرهای دلتنگی
میماند
نامت، رازی است
که سنگ را به نسیم و
نسیم را به توفان
بدل میکند
و آتش
در گلستان ابراهیم
میافکند
مرا
زهرهی آن نیست
که نامت را
به زبان آرم
در تو مینگرم و
میمیرم
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.