چاووش
میآیم و میدانهای مین
در زیر پایم
باغ گل
میشوند
بگذار این رهزنان
در من،
تنها تیغم را ببینند
آن چه خونش میپندارند
چشمههایی است
که از جای قدمهایم
با زمزمههای سرخ
سرباز کردهاند
به شتاب میآیم
چرا که عشق
فرمان درنگم
نداده است
مجال ایستادنم نیست
باید
پیش از دمیدن خورشید
رسیده باشم
و پیش از نیش زدن جوانهها
گل کرده باشم
باید برسم
و به دستهایی که برای چیدنم
دراز شدهاند
پاسخ دهم
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.