دیدار·
بین من و تو
دیوار شیشهیی
خود را در باران
میشوید
و تو چشمانت را
در غربت من
میگریی
میخندم
میخندی
دلم میگیرد
و کلمات
در هیاهوی هر دو سو
پرپر میشوند
که میتواند
خاک و باد را
در گرد باد
تجزیه کند؟
دستی که سنگ به بالهای بزرگ من
میبندد
سنگ از بالهای «مسافر کوچک» تو
میگشاید
«خبر خوش» را به من بسپار
پیش از آن که باد کینه توز کویری
تاراجش کند
از سقفها و دیوارها دلتنگم
میروی
و چون با بیابان تنها شدی
از گلوی من
فریادی چنان میزنی
که طنینش
آسمان را
از هم
بشکافد
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.