دریغا!
دریغا فرهاد!
که در بازار
به چار سکهی مسین
سودایش میکنند و
در غرفه ، شاه و شیرین
با پوزخندی از خنجر
تماشایش میکنند
ساده دلا فرهادا !
که تیشه و کوهش را
به فریبی
ستاندند و
نامه و خامهاش
به کف نهادند
ورنه
در شرمساری این کار و بار
هیچ اگر نه دیگر بار
فرقش را
به تیشهای میشکافت
و آبروی عشق
باز میستاند
دریغا عشق!
بی آبرویا!
که چار سکهی مسین در کف
چهره به آستین قبای ژنده میپوشد و
در هیاهوی بازار
با زخم خون چکانش در دل
از دیدهها،
گم میشود
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.