پرسش ·
این جام را به یاد تو مینوشم
ای مرد دربهدر!
که در هزار میکدهی تاریخ
پیمانه برگرفتی، اما
هربار،
هشیار،
بازگشتی
با بردگان در اهرام
سنگ ستم به دوش کشیدی
با حاجیان در احرام
آیینهیی به دست گرفتی
و گرد خویشتن، چرخیدی
با مادر پریشان
بین صفا و مروه
دویدی
اما به چشمهات نرسیدی
شخم کویر
با دستهای خونین آیا
رمزش همین نبود که میخواستی
هم آب جست و جو بکنی
هم تشنگی را دست آری؟··
پیمانهی تهی
انگار
بیشتر
مستت میکرد
ای دستیار «ابراهیم»
در برکشیدن سنگ
از خاک
مانند یک نشانی
یک پیغام
با ساکنان افلاک ـ
ای همدم «ابوذر»
در تبعید
همراه حُجر کندی
در کند و بند و زنجیر
و در تمام لحظهها،
با تردید!
ای مرد دربهدر!
که مثل ماه منقش،
همواره
دل را دو نیمه کردی
با نیمهیی کنار موسا
از نیل رد شدی
با نیمهیی کنار «فرعون»
در آب غوطه خوردی
آیا اگر یهودا نبود
افسانهی «مسیحا»
کامل
بود؟
پیمانهات
که از شک
پر شد
این بار آفتاب
سیب دو پارهیی بود
که پاره پاره
از شرق و غرب
طالع میشد
و با صلات ظهر
در نیمهی بلندتر آسمان
به هم
میرسید
«کامو» کنار نیما،
«سقراط» نزد «خیام»
و «نیچه » پیش «زرتشت»
شاید،
ای مرد دربهدر!
شک، ابتدای پرسش
و پرسش ابتدای رسیدن
بود
شاید،
ولی
چگونه
بگویم
آن تیغ آبداری
که مرکب تو را
در نیمه راه، پی کرد
از آستین شک بود؟
یا در کف یقین؟
این جام را به یاد تو مینوشم
گیرم که چهرهات
زان سوی مه
به خوبی
پیدا نیست
اما مگر
این چهره با تمام پریشانی،
زیبا نیست؟
آیا نیست؟
این سرنوشت ماست
میبینی؟
من هم به شک
به پرسش ...
اکنون به راستی
ای یار!
ای برادر!
ای مرد دربهدر!
معراج؟
یا
هبوط؟
پرواز؟
یا
سقوط؟
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.