رجعت
بر چارچوب قهوهای ماندم
و دل به آبیهای دورادور
خوش کردم،
با انتظاری مثل عشقم پیر.
انگار میدانستم این نی
گل میدهد یک روز
ـ گیرم دیرـ
آن سان که از تقدیر و از مرگ
دانسته بودم کز منت یارای رستن نیست
وگرچه تن دادی به آن تندیس تقدیری
اما دلت را از دلم تاب گسستن نیست
£
جشن بزرگ بازگشتنت را
هر واژه در شعرم
چراغی است
میآیی و در رهگذارت
پل بستن رنگین کمان
خوش باد!
شوق تو در من
شوق حلولی زرد و زرین است
در ساقههای نارس گندم
گیرم بلوغی این چنین، مرگ است
مرگی چنین خوش باد!
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.