سرسلامتی به سیمین خانم دانشور

 

بانوی سیاه پوش!

                        بانو جان!

سر برکن از این شب سیاووشان

آن­جای آنک: زمرّدی جوشان

ـ جنگل ـ شده گاهواره­ی خورشید

در خانه­ات آن درخت بالیده است

و سایه فکنده بر خیابان­ها

و سایه او بزرگ خواهد شد

چندان که تمام شهر جنگل گردد

در تاریخی که خون به دل دارد

از مردانی کم از مخنث­ها

اکنون جنگل چه نقطه­ی عطفی است

£

بانو! بانو! سرت سلامت باد

از من باری تو را بشارت باد

سر برکن، راه صبح نزدیک است

صبحی که در آن جنازه­هایی را

که این همه روی دست­هایت مانده است·

در چشمه­یی از سپیده­دم خواهی شست

و پیش تر از به خاک بخشیدن­شان

رو با مشرق ، نماز خواهی کرد

£

دیری است که طبل هوشیاری را

در شرق بزرگ نوبتی می­کوبد

مردان سپیده­دم، خیابان­ها را

از خواب قدیم بر می­انگیزند

و باد که آمده است از جنگل

ته مانده­ی خواب شهر را می­روبد



·  نعش این شهید عزیز

روی دست ما مانده است

                                    «م. امید» (ب ـ م)