معشوق من ! سودای من آیا به سر داری

وز حال و روز من، هنوز آیا خبر داری؟

£

با من خیالت همره است امشب

وز حال و روز من ـ اگر تو نیستی ـ او آگه است امشب

امشب شب شوریدگی­ها و خرابی­ها و مستی هاست

امشب شب آزادی از قید بلندی­ها و پستی­هاست

چون باد و چون باران

می-دانی و من با تو می­دانم

می­خوانی و من با تو می­خوانم

وقتی صدایت می­زنم: ای یار!

سر در درون چاه دل می­خوانمت امشب

در عین دوری

با هستی­ام آن قدر نزدیکی

که رو به هر سو می­کنم، با خویش

در خویش ، می­گردانمت ، امشب

آواز من امشب، شگفتا، خود، ز نای توست

پنداری اصلا در گلوی من صدای توست

وقتی دهانم باز و بسته می­شود، گویی تو خوانایی

وز نیک و بد پیش آن چه می­آید، تو بینایی

افلاکی­ام یا خاکی­ام امشب؟

من خود نمی­دانم کی­ام امشب

هی­ها کنان نام تو با فریاد می­گویم

دستم تبرزین، و دلم کشکول

یاهو کشان هر سو به دنبال تو می­پویم

£

تو در منی ، پس من که را در شهر می­جویم؟

امشب شب غوغا، شب غوغا،

                                    شب غوغاست

در جان من امشب

هنگامه­ها، هنگامه­ها،

                        هنگامه­ها

                                    برپاست.