دریغ
و من همیشه دیر رسیدم
شاید
هر بار با قطار قبلی
باید میآمدم
£
وقتی که جامهدانم را میبستم
پیراهنم به یاد تو تا میخورد
و خواب اهتزازش را
میدید
وقتی رسیدم اما ...
آه!
با آن جنین خوابهای هزاران سال
چه باید
میکردم؟
پیراهن من آیا
باید به قامتش
کفنی میشد
میپوسید؟
£
تقدیر من همیشه چنین بود
و شاید این طلسمی است
که تا همیشه دست نخواهد خورد
روزی کنار رودی
مردی کلید بختش
در آب
افتاد
و آن کلید را
شیطانترین ماهیها
بلعید
و سوی دوردستترین دریاها
گریخت
و یک نفر که پیشتر از من رسید
صیاد شاه ماهی شد
و من دوباره دیر رسیدم
£
قلاب من گلوی مرا میدرد
و تو به هیات پریان
در آبهای دور
تنت را
میشویی.
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.