طلسم
باز آن پرنده،
آن شبح خوابگرد
آمد
حریم خلوت خوابم را
آشفت،
میآمد و نمیماند
پر میزد و فرود نمیآمد
گفتم : پرنده ! آه پرنده!
من چشمهای سبز ندارم
و آن باغها که بار زمرد دارند
شاید هنوز در رحم خاک
چشم انتظار بارانند
شاید ـ کسی چه میداند ـ شاید نیز
صدها هزار سال از این پیشتر
گل کردهاند و
زیستهاند و
پژمردهاند
گفتم : پرنده ! آه پرنده !
چشمان شب گرفتهام را
آزاد کن
میخواهم آن ستارهی زرین را
در قاب آسمانیاش
مثل همیشه تماشا کنم
گفتم، ولی پرنده هنوز
پر میزد و فرود نمیآمد
£
من، دست پیش بردم
تا بالهای بیآرامش را
از روی آفتاب
به یک سو زنم
اما
پرنده دیدم
تکثیر میشود
و رنگ بال بال بنفشش
دیدم تمام آسمانم را
پر میکند
£
ای کاش یک نفر
با آن پرنده میگفت
من چشمهای سبز ندارم
تا آن سوار بال افشان
ـ در هیات هزار پرنده
پیوسته در حواشی خوابم
سرگردان ـ
میرفت
یا
فرود
میآمد.
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.