مرثیهی لیلا
گفتم به عشق برگردد
گفتم به غارهای قدیمی
به حفره های درختی برگردد
و بین راه سلام ما را
به عاشقان اساطیری
برساند
£
گفتم به عشق
ما را، رها کند، برگردد
ما را که ناگزیر،
چندان
در بارش مدام ابرهای شیمیایی
خواهیم ماند
تا شاهد عفونت خود باشیم.
£
گفتم به عشق برگردد
و عاشق زمانهی ما را،
با چهرهی مهوّعش
روی تمام دیوارها
نقاشی کند
شاید کسی دلش به حال عشق
بسوزد.
گفتم
وقتی که جاده از ادامه خود
در میماند
در پشت سر هنوز، پلی
شاید که مانده باشد
£
گفتم به عشق که برگردد
و در پس مه غلیظ تاریخ
وقتی که عشق برمیگشت،
دیدم
لیلا چه چشمهای غمگینی،
لیلا چه گیسوان عزاداری داشت.
لیلا کبوتران نگاهش را
از گودی بلاکش چشمانش
در جستجوی خویشتن پر میداد.
لیلا هنوز فاجعه را
باور نکرده بود
با آن که در هزار نقطهی شهر
روزی هزار بار
در آن آمبولانس بیشماره
لیلا جنازهی خود را
میدید
اما هنوز فاجعه را
باور نکرده بود
آخر چگونه میتوانست
مرده باشد، لیلا؟
لیلا که این همه سال
پای برهنه آمده بود
و زنده مانده بود.
گویی هنوز هم
خلخالهای او
زان سوی سالهای فصل
صدا میکنند
اما حقیقتی است که لیلا
مرده است
لیلا شاید،
با آخرین کجاوه که میرفت،
رفت
و بانگ آخرین جرس، شاید
اعلام درگذشتن لیلا بود
لیلا،
با آخرین پیاله که میگشت
در بزم آخرین ردهی مستان
از نسل مستهای قدیم مرد؟
لیلا،
با آخرین تغزل «حافظ» مرد،
£
آخر،
این گیسوان بیریشه
این بوسههای بیشرم؟
این دستهای بیتعهد؟
این دیدگان بی آزرم؟
این ها؟
آه!
لیلای نازنینم!
لیلا!
میراث تو پس از تو به تاراج رفت
و عشق سر به زیر و پریشان،
برگشت.
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.