روستایی
همسفر با گلّهی پروانهها
ـ کاروان ترمههای شرق ـ
پیش میرانیم با «ازنا»
که گسترده است،
بستر سنگین ناآرامیاش را
زیر تپهها ی کوچک «میلون»
£
«تخته کوه» انگار
در هجوم گله دیوان فولادین
قد علم کرده است
تا بکارت را،
برای دختران خود
نگه دارد
خانههای قهوهای رنگ مطبَّق
کوچههای سربی باریک
رنگ باز آسمان،
رنگ زمینه
و نسیم بدرقه پربار
از سرود دختران آن سوی پل
که به عطر تند سنجدهای صحرایی
گره خورده است
£
روستای آسمان صاف آبی !
روزهای آفتابی!
روستای هفته پیوستن من،
با تبار سبز برگ!
هفته بی خویشی من
در سکوت استوار کوه!
ذهنم اکنون پرشده است از تو:
صورت پیشانی پرچین پیرانت
ـ هر شیاری مرثیتخوان شکوهی خواب رفته ـ
صورت چشمان مغرور و درشت دخترانت
ـ هر نگاهی راوی شعری نگفته ـ
صورت دستان خشک و زخمناک شیر مردانت
ـ هر ترک خفتنگه زجری نهفته ـ
ذهنم اکنون پر شده تصویر در تصویر
از تو و از یادگاریهای رنگینت
£
آن طرف،
در انتهای ارتباط چوبی پل
لختی از فرسایش ره
خواهم آسود
آن طرف با یک شقایق
آب خواهم خورد
از چشمه
آن طرفتر
آخرین عصرانهی صحراییام را
بخش خواهم کرد
با قناریهای صحراگرد
آن طرفتر،
با مترسکها
ـ پاسداران بهار باغها
بدرود خواهم گفت
آن طرفتر ...
£
و در آغاز سراشیب به سوی شهر
و در مدیح چشمههای روشن زایندهی تو
باغهای پر گل آکندهی تو
آخرین آواز کوهستانیام را
باد خوهم داد
و سقوط خویش را آغاز خواهم کرد
تا حضیض برزخ شهری
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.