آستانهی ناگهان
خواب و بیدار
با کابوسی که از جنس هذیان و تب میچرخیدم
که بی در زدنی از راه آمدی
هر چند پیش از صدایت،
بویت را شنیده بودم
در آستانهی ناگهانت از هوش رفتم.
اگر به نامم نخوانده بودی
باری،
آوازی بودی که عشق
نسلها پیش از این ترنمت کرده بود
بی آنکه دهان گشوده باشد
و رازی بودی که سرنوشت
در گرماگرم بیداری نخستین
به پچپچه در گوشم بازت گفته بود
پیش از آنکه جان کوچک
به تنم بازگشته باشد
با این همه در که به مشت و تلنگر نواخته شد
تنها تو میتوانستی
تپانچه و توفان
و نسیم و نوازش
سوغات سفرت بوده باشد
کشفت نمیکردم ،
بازت میشناختم
نمیآموختمت
به یادت نمیآوردم.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.