این روزها در این فکر بودم که مطلبی برای سال روز میلاد منزوی بزرگ آماده کنم و در وبلاگ قرار بدهم اما توفیقش حاصل نشد؛ که امشب دیدم دوست گرامی جناب آقای موسوی مطلبی را برای ولادت استاد آماده و برایم ارسال کرده اند. جناب موسوی سپاس فراوان.


شاعر ترا زين خيل بی دردان كسی نشناخت !

( به بهانه اول مهر؛ سالروز تولد استادم زنده ياد حسين منزوی)



در آستانه اول مهريم و اول مهر اگر زمانی مثل همه برایم تداعی کننده آغاز سال

تحصیلی بود، ساليانی است یاد آور طلوع استاد بزرگم ؛ زنده یاد حسین

منزوی در پهنه ی زندگی و آسمان غزل معاصر است ، اگر انسان امروز

دچار بيماری قدرنشناسی و بی وفايی نبود هرگز پا را از گليمم درازتر

نميكردم كه درباره ی سكاندارغزل معاصر، علی رغم حق استادی شان

بر گرده ام ، دست به قلم ببرم و فقر بضاعتم را آشكارتر سازم.



هر قلمی كه مصمّم به نوشتن از استاد منزوی باشد به ناچار بايد از

وادی عشق بگذرد و سخن از منزوی ، سخن از عشق است ،به بيان

زيباتر: در قاموس شعر دوستان و شاعران معاصر ، " حسين منزوی "

گوياترين معنای واژه "عاشق" است زيرا كه به قول زنده ياد استاد

منوچهر آتشی : منزوی شاعر هميشه عاشق است .

چنين روز خجسته ای را قبل از دوستداران منزوی بايد به "غزل امروز" تبريك

گفت كه پيش و بيش از همه وامدار حسين منزوی است.

این ابر مرد غزل معاصر " با عشق در حوالی فاجعه " زيست ،" با عشق

تاب آور" د، و هنوز هم " حنجره زخمی تغزل " را " همچنان از عشق "

اش مرهم است.

به گفته زنده ياد دكتر قيصر امين پور : " چقدر زود دير میشود " . به بيان ديگر

ما چقدر دير قدر گذر زمان را فهميديم و بدتر اينكه چون كوران در اوج خامی

از كنار گنجينه ی ذوق و هنر استاد منزوی گذشتيم ، ماهایی كه سالهای

متمادی در مجاورت اين چشمه جوشان عشق و غزل بوديم و آنچنانكه بايد

به قدر تشنگی مان – حتی - از آب زلال عشق نچشيديم ، زخم

افسوسمان هميشه تازه است.


بگذريم ...

در شصت و پنجمين سالروز تولد زنده ياد استاد حسين منزوی قرار

داريم ، كسی كه عشق ، عاشق ، غزل،دلتنگی و حتی جنون را رنگی

ديگر زد و معنا و اعتباری ديگر بخشيد .اين روز بر رهروان، دوستداران و

خانواده ی هنرمند پرورش و نيز روح دريايی اش خجسته باد .



به همين مناسبت عزيز چند رباعی تقديم می كنم :



ای عشق تو اعتبار بازار غزل

وی پنجره ی تازه به ديوار غزل

در جلگه ی دل ، عطش شبيخون می زد

گر با نفست نبود رگبار غزل



ای نام تو عشق و جان تو شيدا تر

با چشم تو شد نگاه درياها ، تر

در دشت غزل عطر تو تا خوش پيچيد

پل زد دل از عشق تا جنون زيباتر



از جنس غزل بودی و دل باختنی

چون كوچه ی دل خرّم و نشناختنی

با بال اميد و عشق، ناگاه ولی

رفتی ز جهان پست و انداختنی



ای شعر تو خون تازه در جان غزل

وی دلهره در كندوی ذوق تو عسل

بی غنچه ی واژگان و چشمان ترت

گلخانه ی عشق و شعر می يافت خلل



چشمان تو تعبير بهارانه ی عشق

جان و دل بيقرار تو ؛ خانه ی عشق

مردم همگی شدند ديوانه يار

امّا تو شدی عاشق ديوانه ی عشق



با درود - سيد حسين موسوی