بازگشت
اگر برای برگشتن
باید
سوار این قطار شوم
که پس پس میرود و
متروکهها را
تا ایستگاه صفر
شماره
میکند
پس
پشت بلیطم را
مهر کن
ای دست استخوانی ناپیدا!
این چهل سالگی است
با گیسوان خاکستر
که آرام
از میان مه
بیرون میوزد
با بنفشهی رنگ پریدهای
بر بنا گوش
و در آخرین مهلتی که هنوز
میتوان
لبخند و گلی را در آینه
معاوضه کرد و
این سی سالگی است که
آخرین شانه را
بر شبق میکشد
تا سرازیر شود
افسوس که مجال افسوسی نیست
و پیش از آن که ترک از ترکهایش
بزاید
باید
قطره اشک را
با دل انگشت
از گوشهی چشم آینه برداری
ای دست استخوانی ناپیدا !
ورق بزن
ایستگاهها را
ورق بزن
اگر این شمارش معکوس
تنها راه رسیدن به کسی باشد
که پیری من
در موهایش سفید میشود و
جوانی من
در چشمهایش
برق میزند و
کودکیام
در پاهایش
میدود
تا
بازگردد
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.