هیولا
بیدارم نکنید
حتا اگر از این خواب
به آن خواب
راهی باشد
من از هیولا
بیشتر میهراسم
تا از کابوس
حتا این کابوسی که
پر است از زنجمورههای گربهیی که
دیسانتری دارد
و مدام از پُستان رگ کردهی دخترکی
مینوشد
که قرار است
هزار و صد سال دیگر مرا
برای بار پنجم بزاید
هرگز کسی از بیماری
این همه بیزاری نکرده است
که من از بیداری
انگار که در پشت پلکهایم کمین کرده باشد
چشم که باز میکنم
می افتد روی گونههایم
و پیش از آنکه سرازیر شود و
چون ماری
به دور گردنم بپیچد
سهمگین و زهر آگین
بوسه بر دهانم نهاده است
چه زمردهای درخشانی!
سنگ میشوم و
میافتم
به روی بالهای خودم
و چشمهایم از حدقه
بیرون میزنند و
روی هوا
معلق میمانند
تا خیره شوند به دیوارها که
از چهار طرف
به طرف هم راه میافتند و
آن قدر نمیایستند
تا صدای له شدن استخوانهایی را بشنوند
که وقتی
دستها و پاها و سر و سینهی من بودهاند
و حالا
اگر کسی
دوغاب را
بردارد و
ستون را پر کند
پس از هزار سال
یک زلزلهی دیگر
جنازهیی را به دامن تاریخ
تف خواهد کرد
که روزی شاعری بوده است
که رباعیهایش
لای چهار دیوار
تر و تازه
خواهند ماند
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.