غول
شلیکی از تاریکی
به سمت روشنایی
گلولهیی بزرگ که
چهل شتاب سرگشته را هم سو میکند
تا خیز بردارد و همراه هیچ
به قلب هدف بنشیند
: غولی خفته
که سر و سینه ی آراستهی بی مغزش
بر متکای اطلس میلمد
کمرگاه لخت تازیانه خوردهاش
لخت بر گلیم نخنما، میافتد و
پاهای کبره بستهی عریانش
روی کارتن چرب و چرک
به هم میپیچد
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.