دو برگ و دو بادام
دو چشم
دو بادام از کشکول درویشی
که جُبّه بر دوش حباب
میاندازد و
با پاهای خشک
از دریا
عبورش میدهد
دو چشم
دو برگ از درختی
که در هشتمین باغ معلق
میروید
و بیش از نگاهی ، سبز نمیماند
و بیش از نگاهی
از تو نمیخواهم
که به تنهایی
حریف کرکسی نیستم که
بیامان
به برچیدن دانههای انار
آمدهاست
اناری که تنها یک بار
بر یک درخت
از یک باغ
میروید
با دو برگ از دو چشم و
دو چشم از دو بادام و
دو بادام از ...
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.