با این همه
از هر خیالی که
بنفشهیی
سر میزند
زندگیام را
برگ برگ
روی میز
میچینم
خدا نگهدار عمرهای کاغذی !
که بقای با شکوهتان
به بازیگوشیِ کبریت و انگشتی
بسته است
با این همه
خاکسترم را
روی مزارعی بپاشید
که از یاد دیم و دانه و داس
رفته باشند
از کجا که گنجشکهای خشک شده
در طاقچهها،
دوباره
نخوانند؟
از کجا که هیمههای زمستانی
در کورهها
دوباره
سبز نشوند؟
از کجا که
من
دوباره
باز نگردم؟
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.