دغدغه
چه دغدغه است که
نمیگذارد
چاییات را
با قرص خورشید
شیرین کنی؟
که نمیگذارد
کاری به کار هم
نداشته باشیم
لیوانت
شبنمش را
مزه مزه کند و
تو
فیلم را
برگردانی و
خواب دیشبت را
دوباره
ببینی؟
آرام باش، پسر!
با دغدغهی تو
چیزی
عوض نخواهد شد
و اسب آهنی، سرانجام
خطوط موازی را
در بی نهایت
رها خواهد کرد
چرا کاری میکنی
که رنگها
یکدیگر را
به نام
صدا نزنند؟
نمیبینی که
نسیم
از کنار ناخن شکستهات
با مشت بسته
میگذرد،
و سهم تو را
از بوی علف تازه
به بغل دستیات
میدهد
تا کنار پنجرهی باز
آنقدر بلند بروید که
واسطهی باران و شبنم
باشد
نگاهش کن!
که چه بی لکنت
بلوغ گندمزار باکره را
برای داسهای فحل
بی تابی خمرههای خالی را
برای انگورهای قرمز
و پرخاش مسافران گنگ را
برای تو
ترجمه میکند
وقتی نمیتوانی
هم مسافر باشی
هم سوزنبان
بهتر است
قطاررا
دلتنگ نکنی
و بگذاری بیدغدغه
راهش را برود
و سهم همهی ما را
از افقها
بگیرد
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.