بی وزنی
شنا کنان
به جست و جو
در خلاء
رها شدم
در بی وزنی
تنها صدایی که میشنوم
از آواز باد و
پرواز
روزنامهای است
که با سیاهترین حروف
مرگ درشت
بر اوراقش
رقم خورده است
در جهانی از این دست مرده
با خیابانهایی متروک و
خانههایی خالی
کجا میتوان به باغی رسید
و به نیمکتی که
پدرِ پدرِ پدرم
آنجا
در انتظار من
نشسته باشد؟
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.