ما را چه باک ؟
بیا،
بر سر رنگها
نجنگیم
آبی
یا
سفید
در،
اگر
تو بازش کنی
رخنهیی است
در دیوارهای سنگ و پیشانی
همسایه،
سنگ میاندازد
و گیلاسها
در حوض خالی
میافتند
سنگها
خواب کودک را
به هم میزنند
کبوتر را
میپرانند
اما،
سرانجام
فرو
می
افتند
ساعت
از صدای هیچ زنگی
نمیهراسد
و عشق
با سوت هیچ پاسبانی
توقف نمیکند
پایمال آفتاب
در خیابان
و سنگسار چراغ در کوچه
برق چشمهای ما را ،
خاموش نخواهد کرد
من
که با تکهای از آسمان
در دست
میرسم
و تو
که با گل یاسی
بر سینه
در میگشایی
شب
در قرق سگهاست
با این همه
تاکهای ما
در تاریکی نیز
رو به انگور
میخزند
این وبلاگ توسط خانواده ی استاد منزوی اداره نمی شود.